دو سیم کارت در یک گوشی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 31 تیر ماه سال 1386

دلم سنگینی یک برگ را

                   می شناسد

 

و تمام

حضور غربت را.

 

به یاد کدام ستاره ای

ای اندیشۀ پاک

هموارترین پرواز

 

یادم هست

و خورشیدی که در لا به لای

                               موهایت لانه کرده است

و من که دست هایم را

به خیال واهی رسیدن

به آسمان پیوند می زنم.

شنبه 30 تیر ماه سال 1386

دشت فراخ بود

دستهای من کوچک

به اندازه وسعت دلم

چشمهام سبزها را درو کرد

کاش دلم

وسعت بیشتری داشت.

جمعه 29 تیر ماه سال 1386

دیشب باران آمد

و من دستهایم را

به روی ماه کشیدم

هنوز تر بود.

پنجشنبه 28 تیر ماه سال 1386

ما باید برویم

هنوز کمی خاک برای کاشتن مانده است

هنوز نوازش دستهایمان

برای رویش زمین کافی نیست.

هنوز باید دلمان بتپد

تا احساس سبز گیاه را

لمس کنیم.

هنوز باغهایی هست

که چشم انتظار ماست

بیا برویم

تا گل آفتابگردان

چند قدم باقیست

چهارشنبه 27 تیر ماه سال 1386

بیا طلا درو کنیم

دشت آماده است

بیا مهر را

پهن کنیم

بساط عشق بچینیم

کمی آن طرفتر

بوی نان می آید.

سه شنبه 26 تیر ماه سال 1386

نگاه کن

عشق پیوند خورده با

 شاخه هلو

نگاه کن دلش را گره می زند با ریشه درخت

حالا نوبت ماست

بیا برویم درصف سبز گیاه

بایستیم

نوبتمان که رسید

دست در گردن احساس بیندازیم

عکس بگیریم

کفش دوزکها را روانه کنیم

طراوت را بو کنیم

و دل بسپاریم

به رویش دوباره زمین

نگاه کن

دوشنبه 25 تیر ماه سال 1386

پلک هایم سنگین تر می شود

و خواب سبک تر می آید

کاش دلم

آرام می گرفت

کاش ترا ببینم

خواب

یکشنبه 24 تیر ماه سال 1386

تو همسان پروانه ها

که دشت هایشان را عاشقند

دست های مرا دوست می داشتی

و پرواز فقط یک اشاره بود

کاش دستهایم همیشگی بودند

شنبه 23 تیر ماه سال 1386

ابر گرفته است مرا

و شفاف شده ام

عقاب

بر فراز سرم

سبز می شوم

از خزه

باران

 خیس می شوم

و ...

پسری از تپه ای بالا می رود

و توپ قرمزش را

از روی خزه های سبز

به اعماق دره ای

                       رها می کند.

جمعه 22 تیر ماه سال 1386

باران می بارد

و زمین گواه آن است

عشق سیاه مشق اش را می نویسد

و سیب ها سوخته می شوند

علف حقارت زمین است

و صبح کتاب آخرت
پنجشنبه 21 تیر ماه سال 1386

کنار ترنم سالهای سکوتم

در یک لیوان آب

بیدار شدم.

غرق در بیداری،

لیوان شکست

*

صدای توأمان جیرجیرک و ماشین

و ولگردی مهتاب

در حباب صابون؛

 

و سال ...

 

یادت هست؟

دوشنبه 18 تیر ماه سال 1386

یادش نمی آید مرا

دیگر دوران غربت گذشته است

و ثانیه ها سنگین تر شده اند

بعد ازظهر سرد زمستان است

و زمان غروب یک پرنده است

و هبوط یک ماهی

یادش نمی آید مرا

دوشنبه 18 تیر ماه سال 1386

 

بهار می خواهد

خواب ببیند چه گلهای یاسی امشب می شکفد

و چه اندازه پر مرغابی ها تر می شود

و آیا مرهمی برای پاهای ثانیه ها پیدا شد؟

و برگ های درخت صنوبر با کرم ها چه کردند؟

و شب، آیا منظر خواهد ماند

تا او  ببیند خرگوش ها با سرما چه می کنند؟

بهار آرام می خوابد

و دلش برای ثانیه ها 

                      می سوزد.

دوشنبه 18 تیر ماه سال 1386

بادبادک کوچکم

دیگر پرواز نمی کند،

زیرا با کودکی ام رفته است.

بادی نمی وزد

و آسمان

بدون اتفاق ِ ابر است.

 

با کودکی ام رفته است

بادبادکی که با چشمان آبی اش

                            از آسمان

                            به من می نگریست

 

همیشه با هم بودیم

- من و او –

در دو سوی زمان

و تابستان

نخی بود

میان ما

یک روز

تابستان

ما را از هم جدا کرد

 

آنگاه

او و کودکی ام

همراه تابستان رفتند

و من ماندم و رویاهایم

بی هیچ نخی در میان مان

و دیگر

هیچ چشمی

از آسمان

به من خیره نمی شود .
دوشنبه 18 تیر ماه سال 1386

دلم آرام آرام گرفت

تو که آمدی

دلم آرام گرفت