شنبه 3 آذر ماه سال 1386
امشب صدای ستاره ها می آید
ماه خاطره می گوید
هفت برادران دب اکبر
با هم آواز می خواند
آن طرف کمی پایین تر ماه
زهره عاشقانه هایش را
جار می زند
از سیاه چاله های آسمان
صدایی مبهم می آید
انگار ستاره ای با درد
در حال زایش است
یا ستاره ای دیگر
در بستر مرگ
ناله می کند
امشب شعر هایم را
در دلم پنهان می کنم
برایشان لا لایی می خوانم
کودکیم را قصه می کنم
خوابشان می کنم
اما ستاره ها بیدارشان می کنند
امشب دریافتم
تا ستاره ها آرام نگیرند
شعر هایم نمی خوابند
امشب شعرهایم
خواب مرا می گیرند
ستاره ها مرا نمی فهمند
آسمان را شلوغ کرده اند
برای شعر هایم
از دب اکبر گفتم
زهره را نشانشان دادم
ناله ها را تعریف کردم
آرام گرفتند
خوابیدند
من نیز
آسمان آرام نبود
من نیز



